تبليغاتX
ناتمام

نترس کلیک کن

بعد از این که خوندی بگو من  با کی عوض شدم تو بیمارستان!

نوشته شده توسط yaser در ساعت 12:46 | لینک  | 

می خوام سپاسگزاری کنم

از وزیر اقتصاد که لطف کردند و واحد پول اختلاس رو تغییر دادن

می خوام ابراز شرمندگی کنم پیش قاضی ای که زحمت کشیدن و برای کشیدن یک کاریکاتور حکم شلاق دادن

می خوام کف بزنم برای کسی که دستاش بوی خون محسن روح الامینی می ده و تو خیابونای کشورم هفت تیر می کشه واسه راه افتادن کارش تو پمپ بنزین!

می خوام هورا بکشم واسه نماینده ی بیش از ۱۶ میلیون جمعیت با ۲۰۰ هزار تا رای

می خوام افتخار کنم به دادگاهی که توش دزد آبرو داره اما انسان های شریف بیرون از اون دادگاه هم نه!

می خوام یه نفس راحت بکشم

اما به منصور اصانلوی زبان بریده که فکر می کنم لال می شم...

هنوز روز کارگر مبارک!

پی نوشت:

اگه اهل شعر و شعور و ظرفیت همزمان هستی اینجاست پاپتی

پی نوشت ۲:

قسمتی از ادای احترام سایه به کارگر زبون بریده در قسمت نظرات رو بدون اجازه ش به این پست اضافه می کنم

"ای تن خسته ی زخم به جان
ای صدای رهای خفته به رنج
ای به غارت،غرور غریده !
ای جنون بهار ،شکوفه ی نارنج

به بزرگی، به پاکی خدا سوگند!
به چشمها ،به دست ها به رفتنت سوگند!
به ناله ی دردت که شبانه تنها بود ،
به راز شجاعت، به قیامت خدا سوگند!
به آن صدای رسایت ،به احترام سکوت
به شانه های کبودت، به شهامتت سوگند!

در ابتدای قوی شدنم به حماسه می آیم !
در ابتدای نترسیدنم به حماسه می آیم!
در ابتدای راه تو فانو سی ام که سو سو زن !
به سایه ،به خورشید، به حماسه می آیم.....!"

سایه

نوشته شده توسط yaser در ساعت 20:12 | لینک  | 

این متن با احترام تقدیم می شود به سایه ذهن پرشور و بیدار بلاگفا

(پیشاپیش از هرکسی که این متن بهش بر می خوره عذر می خوام اما

اجاره خانه+ هزینه های تغذیه سالم+هزینه تفریحات لازم برای حفظ تعادل روانی+هزینه به روز شدن شکل زندگی در حد عرف قابل قبول جامعه+هزینه های سلامت+...>>>>> ۵۰۰۰۰۰ تومان)

با تو ام انسان!

تو که کلافه ای، تویی که دستت هر از چند گاهی چند تار مویت را بی اختیار می کند

آری تو!

سرت را بالا بگیر!

بگذار چشمان خیست را ببینم

اجازه بده گاهی هم من شرمنده باشم!

بگذار طعم تلخ عقده هایت به کام من هم بریزد!

چرا برآشفتی؟

عذر نمی خواهم از تو که عقده هایت را دیدم!

می دانم که یاد گرفته ای (نه بهتر بگویم یادت داده اند) که تو عقده ای نیستی!

که سربلندی!

که غرور داری!

که شرافت با جبین تو معنا می شود!

که صفایی که در سینه و خانه اجاره ای  بی اختیار پر هراس پر از شرم و خطوط قرمز توست در هیچ کاخ رنگی نیست!

ببخش که با غرورت ، با احساس پاکت، با باورهایت نمی سازم

اما تو سرت را بالا بگیر!

سرت را بالا بگیر تا ببینم که برای جبران عقب ماندگی های تحمیلی بی خوابی کشیده ای...

به چشمان هر کس که نگاهت می کند خیره شو!

تا خشم پنهانت را که اصلا خودت هم نمی دانی از چه چیز و چه کسی هست را بفهمد.

من دیده ام پنهانی که چه خشمی به چشمهایت می آید وقتی یک فرهیخته کاملا محترم یک نوستالژی زیبا می نویسد و در سخنرانی هایش می گوید از "جغور بغورهای" میدان راه آهن و اما حتی لحظه ای از مخیله اش هم نمی گذرد که روزی به فرزندش اجازه بدهد کمی از این نوستالژی مرگبار بچشد!

می دانم که چقدر آرزوی پنهان داری که روزی بیاید که بتوانی دست خانواده گرم!!! خودت را بگیری و نیمی از حقوق یک ماهت را بدهی و چند ساعت در رستوران .... بنشینی و بدون فکر کردن به چلو کوبیده نگینی هر کس هر چه خواست از منوی رستوران انتخاب کند!

دیده ام پنهانی که چقدر دوست داری تو هم انقدر فرصت داشتی و فرهیخته می شدی تا وقتی روزی روزگاری نزدیک انتخاباتی، یوم اللهی، روز خاصی مثل ۱۲ اردیبهشت شکارچی های صدا و سیما که به سراغت می آیند چنان سخنرانی کنی که با سطح بالاترین کنفرانسها برابری کند، تا قسمت خنده دار بلوتوثها و یوتیوب فقط مربوط به ندانسته ها و بلد نبودن های تو نباشد.

سرت را بالا بگیر!

هر چند همه دیده باشند سرد شدن عرق پیشانی ات را وقتی در برنامه تلویزیون ملی  وضعیت شهریه های چند میلیونی در هر ترم مدارس غیر انتفاعی در حضور نگاه پرسشگر خاموش فرزندت بررسی می شود

در خود شکستنت وقتی خسته از کار به خانه گرم عاریه ات! باز می گردی و به تماشای سریال! نشسته ای و همسرت همینطور که با لبخندی دلپذیر برایت چای می آورد  با لحنی بدون منظور می گوید چقدر مبلمان و پرده هاشون خوشگله!

من خودم دیده ام که چه خشمی فرا می گیرد وجود مستاصلت را وقتی که اعتراض می کنی به وضعیت رسیدگی به پدر پیرت که سی سال حق بیمه پرداخت کرده و حال روی تخت بیمارستان ... خوابیده و جواب می شنوی که" اگه ناراحتی پول خرج کن ببرش بیمارستان خصوصی!"

می دانم که چقدر پنهانی دوست داری که گاهی فقط گاهی خیلی با شخصیت و با فرهنگ نباشی و از وسایل نقلیه عمومی که همیشه تو را تحت فشار و تحقیر نگاه می دارند استفاده نکنی و با ماشین شاسی بلند رویاهایت از جلو دوربین طرح ترافیک رد شوی و اصلا به جریمه شدنش فکر نکنی! وبه جای تحقیر شدن مکرر در اتوبوس و مترو و کف خیابان فقط در کتابها و روزنامه های نخواندنی، گاهی با احترام! تحقیر شوی...

من دیده ام اما به تو دروغ می گویم که نمی بینم!

اگر تو دوست داری من چشمم را به رویت می بندم

اما تو سرت را همچنان بالا بگیر...

روزت مبارک!

کارگر سربلند...

پی نوشت:

پساپس عذر خواهی از بابت اینکه این تبریک بوی عرق مردانه می داد و زنان کارگر در آن نادیده ماندند!

نوشته شده توسط yaser در ساعت 14:18 | لینک  | 

تقدیم به همه ی انسانهای خوب و مهربان و پاک و بی آزار و خواستنی ...!

" آهای!

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید... " (شاملو)

چه خوب می شد اگر  تو  هم گاهی از پشت شیشه پنجره ی خانه گرمت به خیابان نظری می انداختی ( شرمسار از اینکه شما خطابتان نمی کنم)

روی سنگفرش که نه، روی آسفالت خیابان دیدنیهای زیادی هست.

آن گوشه را که نگاه می کنم جای ثابت زنی ست با چند بچه عاریه برای اینکه جیب من و تو را بزند!

نزند چه کند؟ وسع مالی و فرهنگی من به کمک کردن به او نمی رسد این را وقتی فهمیدم که پای شنیدن راست و دروغهایش نشستم. تو وسع کمک کردنش را داری قطعا او را تا به حال ندیده ای که کمکش نکردی چون تو انسان خوبی هستی ریشه ها را می بینی و می دانی چرا به این روزگار نشسته.

آنجا جایگاه فاحشه ایست که هنوز خود من جرات نکرده ام بدانم جیبش خالی ست یا دریاچه عواطفش خشک شده. اصلا به من چه ارتباطی دارد، اینطور نیست؟ عیسی به دین خود موسی نیز

یقین دارم او را هم ندیده ای تا به حال چون تو خواستنی هستی و نصیحتهای تو کارساز است...

آنجا مسجد است، خانه خدا. آنجا را دوست می داری می دانم، اما نمی دانم چرا تا به حال پیش نمازش را ندیده ای که با عجله می آید و تند تند نماز را اقامه می کند تا به دو مسجد دیگر که قرارداد دارد هم برسد!  نمی دانم این از نظر تو مهم است که در مسجد وقت نماز به ندرت جوان طرد نشده از جامعه پیدا می شود؟

از نظر من که خیلی هم خوب است اینطوری تقسیم وظایف شده

جوانهایی که با پوست و گوشت و فکر و تامل به اندازه وسع درکشان درد را در جامعه  لمس می کنند اعتراض می کنند و می شوند دشمن خدا و آن جوانهای با جامعه شهری قهر هم باتوم و گاز اشک آور به دست می شوند مدافع خدا و انتقام سرخورده گی هایشان را از جامعه شهر زده می گیرند. البته هستند و می شناسم جوانانی که نان و نمک خدا را در خانه اش می خورند اما هنوز بدنشان سیاه است از جنگ خیابانی با مدافعان خدا!

وقتی تو چیزی نمی گویی پس قطعا چیزی ندیده ای چون تو انسان شریف و پاک و خوبی هستی اصلا انقدر خواستنی هستی که وقتی چیزی بگویی حرفت قابل تامل باشد. حالا چه این طرف را عتاب کنی و چه آن طرف را نصیحت!

از خون با تو نمی گویم که روح لطیفی داری

از آن قسمت از آسفالت خیابان که هنوز سرخ است

از آن حرفهای رکیک که در عربده های مدافعان خدا شنیده می شد چیزی برایت نمی گویم که ندانی، چرا که می دانم اگر بدانی با صدای بلند آنها را تقبیح خواهی کرد چون تو انسان خوبی هستی

تو ندیده ای که در این تهران دوسر ناپیدای هفتاد و دو ملت  تقریبا در هر جمع  فامیلی می توان یک معتاد و چند بیکار و زوج مطلقه و گرفتار هر درد بی درمان اجتماعی که به مخیله ات برسد  یافت می شود

من مسلمان نیستم و تو تهرانی نیستی!

چون من همسایگانی دارم که گرسنه می خوابند

گاهی گرسنه ی یک نان 500 تومانی گاهی گرسنه ی عاطفه و فرهنگ و گاهی گرسنه ی شنیدن یک حرف راست! 

تو مسلمان خوبی هستی پس تهرانی نیستی و در شهر تو همه چیز امن و امان است، مثل اخبار بیست و سی! که اگر تهرانی بودی یا در شهر تو از این خبرها بود قطعا یا کیسه ای بر پشت همه آنها را شبانه سیر می کردی و یا تمام اعتبار و آبرو و حتی جانت را خرج امر به معروف و نهی از منکر می کردی...

کاش می دیدی که محسن روح الامینی چگونه از درد مننژیت جان سپرد!!! اگر سعید م.ر.ت.ض.وی می دانست که تو انسان شریف حتی لحظه ای به محسن فکر می کنی  در صدور دستور اعزام به بیمارستان به شدت عجله می کرد یا دست کم حالا از شرم نگاه کردن به صورت تو انسان خوب و شریف به خاطر این سهل انگاری هرگز در هیچ مکان دولتی که بیت المال از سر و کولش بالا می رود حاضر نمی شد و او هم مثل تو در گوشه ای از مسجدی معبدی طبیعت بکری مشغول اعتکاف و یوگی شدن و ریکی گرفتن می شد

نمی دانم در کجا زندگی می کنی

هر جا هستی آرامش و آبرو و اعتبار و جاذبه های اخلاقی ات پایدار باد!

اما اگر از احوالات! ما خواسته باشی

ملال به اندازه کافی هست!

طرف ما کلکسیون پلشتی هاست

همانجا که هستی بمان و طرف ما نیا

اینجا روزانه دروغ به حسابمان می ریزند

تهمت و بی احترامی و ترس توزیع می کنند.

اینجا عقاید را به نخواستنی ترین شکل ممکن تحمیل می کنند

 اینجا فقر و فحشا بیداد نمی کند، زندگی می کند مثل یک شهروند عادی!

اینجا نرخ تورم را از شمارش ساعتهایی که یک کارگر ساده فرزندش را_ نوازش که نه_ بیدار تماشا می کند می شود فهمید

اینجا...

البته اینجا سیاه نیست

تو که بیایی خاکستر-ی- اینجا روشن می شود، به قیمت از دست رفتن سپیدی تو...

امسال را تو نامگذاری کن به نام "سال آگاهی"

سال نو مبارک!

نوشته شده توسط yaser در ساعت 13:11 | لینک  | 

برداشت ۱:

تو یه روز کاری سخت سخت سخت با چنتا آدم غیر قابل تحمل فیس تو فیس!

کات

(نگو از اول دارم بالا میارم)

برداشت ۲:

کلی پیاده روی هدفمند و بی هدف

کات

( نگو از اول پاهام درد می کنه)

برداشت ۳:

ساعت ۱۲ شب تو تاکسی البته تاکسی که نه سواری شخصی

از اول مسیر راننده هی سعی داره منو از غمباد در بیاره (یعنی فهمیدن فرق خستگی با غمباد انقدر سخته؟؟؟)

من تو دلم: باز دمش گرم که می خواد یه کاری بکنه...

من همینجور که دارم پاهام رو ماساژ می دم:

آقا قربون مرامت همین کنارا منو بغل کن از اینجا راحت تر ماشین گیرم میاد

راننده با یه نیشخند زیر سیبیلی:

بیا عزیزم هر جور راحتی.

من در حال پیاده شدن یه اسکناس ۲ تومنی تحویل می دم.

راننده:

 بیا گلم اینم بقیه ش.

من:

عزیزم به روت خندیدم؟

کرایه شما ۵۰۰ تومنه نه تو بگو با بیست درصد شبونه ش می شه ۶۰۰ صد تومن منم فکر می کنم  خواب آلودم بشه ۷۰۰ چه جوری حساب کردی شد ۱۵۰۰؟

راننده با یه لبخند ملیح همچنان زیر سیبیلی:

به خاطر ۸۰۰ تومن ترش کردی؟ بی خیال فکر کن آخر شبی عیدی دادی.

(آقا نمی خوای کات بدی؟ من دارم داغ می کنم)

من تو دلم:

خدا بگم چیکارت نکنه عمو کیوان که انقدر منو نسبت به راننده ها مهربون کردی.

دوباره من:

فقط یه خواهش وقتی دور شدی گوشای منو از اینی که دیدی بلندتر تصور نکن

عیدتم از یه ماه قبلش مبارک!

کات

(آخیش چقدر تحت فشار بودم نگو از اول دیگه پول اضافی ندارم)

برداشت ۴:

من راه افتادم برم اونور خیابون اما راننده راه نیفتاد سرشو گذاشته بود رو فرمون خوابیده بود یا ناراحت شده بود یا خودش غمباد داشت رو من نفهمیدم

فقط یکم از خودم دلخور بودم (تو که پولو دادی بهش دیگه چرا نیشش زدی؟)

کات

(دم شما گرم داشتم از عذاب وجدان می مردم نگو از اول که دیگه این دیالوگا رو نمی گم)

برداشت ۵:

هنوز به پل عابر نرسیده یکی صدام زد:

داداش یه دست به این ماشین میزنی؟

من:

چیه برق داره یا زیادی داغه؟

راننده وانت:

نه داداشم روشن نمی شه.

یه نیگا به کل خیابون انداختم هیچ پرنده بی فکری جز من تو خیابون نبود!

من: اونم چشم.

دست که به ماشین انداختم متوجه شدم خیابون سربالاییه البته شیبش خیلی کم بود اما اونایی که ماشین هل دادن می فهمن یعنی چی.

بعد ۵ ثانیه هل دادن راننده نشست تو وانت.

بعد ۱۵ ثانیه من نشستم رو زمین.

من نفس نفس زنون:

برادر لا اقل سعی کن روشن کنی دلم خوش باشه مفیدم!

کله راننده که از شیشه اومده بیرون:

گفتم که روشن نمی شه.

من:

خیلی آقایی اصلا گل های گلی خوب چرا نیشستی تو ماشین؟

راننده:

به جون شما دیگه جون نداشتم بذار یه ذره استراحت کنم دوتایی هل می دیم.

اصلا تا سر همین پیچ هل بدی حلله.

من:

منظورت همون پیچه دیگه؟

راننده:

جوونی بابا خودتو نشون بده.

من تو دلم:

(حقته!)

(یه وقت کات ندی یه استراحت کنیما)

رسیدیم سر اون پیچ.

راننده همینجور که داشت در ماشین رو قلف می کرد:

آقا دم شما گرم ایشالله عروسیت.

بدو بدو رفت اونور خیابون از دکه تنقلات یه چایی گرفت.

من سرفه کنان رفتم اونور خیابون.

کات

(نگو از اول که انصراف می دم از بقیه ش)

برداشت ۶:

به اولین ماشینی که دیدم:

آقا دربست!

صدای یه ترمز خفن!

نشستم تو ماشین سرفه امون نمی داد حرف بزنم

راننده:

آقا کجا؟

به هر زحمتی بود حالیش کردم.

راننده:

این سرماخوردگی نیستا!

 حالت خیلی خرابه

من: اوهو اوهو ...

راننده:

آقا حالت خیلی خرابه

صدای یه ترمز خفن دیگه

راننده:

آقا فکر کنم مریضیت خطرناکه یا منو مریض می کنی یا می مونی رو دستم قربونت برو پایین کرایه تا اینجا رو هم نخواستم.

پیاده شدم

کات

(هر جور راحتی)

برداشت ۷:

زنگ زدم ۱۳۳

آقای ۱۳۳ :

 ۴۵ دقیقه ای طول می کشه ایراد نداره؟

من:

ایراد که نه فقط امکان داره سگا منو تا اون موقع خورده باشن! می رم خدا روزی مو جای دیگه حواله کنه!

بالاخره بعد از کلی بندری زدن تو خیابون یه بابایی مارو رسوند و بابت این سوری که بهم داد ۱۰ تومنی گرفت.

کات

( نگو از اول جون خودت دیگه پول ندارم) 

برداشت آخر:

از اونجایی که همه به پایان خوش اعتقاد دارن:

درو که باز کردم دیدم منزل پای سفره نشسته و یه کاسه میرزا قاسمی جلوی جای خالی من گذاشته داره شوم خودشو می خوره

کات

(این دفعه می تونی هر چقدر جا داری تکرار بدی چون خیلی گشنمه)

پی نوشت۱:

عذر خواهی بابت غیبت طولانی این حال و روز این روزای منه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید به زودی جبران می شود

پی نوشت ۲:

اگه بابت این فیلنامه سیمرغی بیست مرغی اسکاری خرسی چیزی دادن از همین الان تقدیم به عمو کیوان گل

 پی نوشت ۳:

اینکه این پست فیلنامه ای شد بذارید به حساب جو گیری از موفقیت بزرگ اصغر فرهادی عزیز

نوشته شده توسط yaser در ساعت 21:14 | لینک  | 

جدل می کردیم

من و تو

بر سر عاقلیهایمان

و این تنها عشق بود که زیر ضربات سهمگین تعاریف فیلسوفانه من و تو

جان سپرد!

از خیابان که گذر می کنی

گاهی

به جای پای رفتنت نگاه کن

آنجا اشکها ریخته ام...

عصب نوشت۱:

هر کی میاد اینجا با چکش بیاد من صافکار می خوام نه چینی بند زن!

عصب نوشت ۲:

کلی غر زدم اینجا نصیحت کردم دنیا رو متحول کردم بلاگفا دوید توش!

خواستیم عین لقمان بخوریم به روش نیاریم دیدیم جنبه شو نداریم!

پیام بازرگانی:

یه آدم خیر یه کاریکاتوریست خوب خیر چشم و دل پاک چشم و دل سیر معرفی کنه واسه مستحق می خوام!

نوشته شده توسط yaser در ساعت 18:59 | لینک  | 

از سهراب سپهری...

ماندیم در برابر هیچ ،

خم شدیم در برابر هیچ ،

پس نماز مادر را نشکنیم

برخیزیم:  و دعا کنیم:

لب ما شیار عطر خاموشی باد!

نزدیک ما شب بی دردی است ، دوری کنیم

کنار ما ریشه ی بی شوری است ، برکنیم

و نلرزیم ، پا در لجن نهیم ، مرداب را به تپش در آییم

آتش را بشویم،  نی زار همهمه را خاکستر کنیم

قطره را بشویم ،  دریا را نوسان آییم

و این نسیم ، بوزیم ، و جاودان بوزیم

و این خزنده ، خم شویم ، و بینا خم شویم

و این گودال ، فرود آییم و بی پروا فرود آییم

بر خود خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، ماییم

ما وزش صخره ایم ، ما صخره ی وزنده ایم

ما شب گامیم ، ما گام شبانه ایم

پروازیم ، و چشم به راه پرنده ایم

تراوش آبیم ، و در انتظار سبوییم

در میوه چینی بی گاه ، رویا را نارس چیدند ، و تردید از رسیدگی پوسید

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم

چون جویبار آیینه روان باشیم: به درخت ، درخت را پاسخ دهیم

و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم ، هر لحظه رها سازیم

برویم ، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم

پی نوشت: ما هیچ...!

نوشته شده توسط yaser در ساعت 19:51 | لینک  | 

دهخدا: شرافت . [ ش َ / ش ِ ف َ ] (ع اِمص ) شرف . بزرگی . بزرگواری . بزرگ مقداری .مجد. رفعت . قدر. (یاددا

معین: شرف (شَ رَ) [ ع . ] (اِمص .) 1 - ارجمندی ، بزرگواری . 2 - بلندی نسب . 3 - آبرو، عرض . 4 - قوت کوکب در برج و درجه ای از فلک شت مؤلف ). نجابت و اصالت و بزرگواری و...

مثل خیلی از مفاهیم همه معنیشو در کمال می دونن اما تو تعریف دچار اشکال میشن!

من اینطوری معنیش می کنم تو یک کلمه

محمد نوری زاد

این شعر رو خیلی وقت پیش گفتم و همیشه دوست داشتم به یه انسان شریف تقدیمش کنم حالا این کار رو می کنم

تقدیم به محمد نوری زاد

برداشت۱

بندر چه ساکت است؟

شب تیره تر شده!

وحشت میان اهل زمین موج می زند.

"این سایه از کجاست؟

امشب چه ساکت است؟!

شاید که تیرگی بلاییست بر زمین."

...

برداشت ۲

انسان پر غرور

فریاد می زند:

" ای اهل آبها

ای ساکنان عرصه گسترده زمین!

ای مردم زمین!

رازی میان این شب بی حرف گم شده

وین تیرگی نتیجه این راز مبهم است."

" من میروم

من می روم به فراسوی آبها

من  می روم به آبی دریای بی کران

سیلاب پاسخ همه این سوال ها..."

برداشت ۳

قایق به آب رفت

انسان پر غرور به قایق نشسته بود

فریاد می کشید:

"ای مردم زمین!

ای مردم زمین!

یک راز گم شده...

یک راز...."

برداشت۴

برق مهیب ابر زمین را به ترس داد

دریا ز وحشت آن برق ها رمید

تصویر مات شد

امواج پر خروش به دریا روانه شد

بندر به حیرت است

قایق ترانه شد...

برداشت ۵

شب تیره تر شده

امواج همچنان...

انسان پر غرور

فریاد می زند:

"ای مردم زمین!

ای....

برداشت ۶

دریا چه سر کش است؟!!

تصویر خالی قایق حقیقت است!

"یک تکه از سپیدی این ماه گم شده"

این بود راز شب

این بود راز شب....

برداشت آخر

بندر چه ساکت است؟!!

شب مات گشته است

حسرت میان اهل زمین موج می زند

قایق شکسته است

و امواج همچنان...

یک خسته در تلاطم امواج پرخروش

فریاد می زند....

ای......

نوشته شده توسط yaser در ساعت 12:18 | لینک  | 

بیگانه شدی پای کشیدی تو زکویم

رفتی و غبار غم دوری ست به رویم

دور از تو به روی دل من پرده آه است

اشک دگری نیست که این پرده بشویم

رفتی و از آن پس به دلم در تب و تابم

تا لحظه دیدار برایت چه بگویم

نفرین به من و لحظه دیدار و به عشقم

دور از تو اگر ناجی من شعر بگویم

پی نوشت:

یاران ناشناخته ام چون اختران پاک

چندان به خاک فتادند که گویی

زمین همیشه شبی بی ستاره ماند...

(شاملو)

نوشته شده توسط yaser در ساعت 10:46 | لینک  | 

سیاه مستی و چشمت عجیب تاریک است

شب شراب توست بنوشان که وقت باریک است

سبوت پر شده از خون صد هزاران دل

بزن پیاله که صبح خمار نزدیک است

حالم بده

البته هنوز پیگیر سه هزار میلیارد هستیم فکر نکن با صدای انفجار کل مملکت هم یادم می ره جیبمو زدی!

نوشته شده توسط yaser در ساعت 18:26 | لینک  |