تبليغاتX
نوشته های یک مرد ناشناس

نوشته های یک مرد ناشناس

فاصله بین من و شما فقط یک کلمه است.. فاصله بین کلمه ها یک نفس! اگر خواستار نرسیدنی.. نفس نکش

الهي تكيه بر لطف تو دارم

الهي تكيه بر لطف تو دارم

دلم را دستت چو گل، مي سپارم

الهي يك كاري كن دل نميرد

نشيند گوشه اي ماتم نگيرد

الهي با من عاشق مدارا كن

تمام زخم دل را، مداوا كن

الهي تكيه بر لطف تو دارم

هر چه گويي همان را

به خاطر مي سپارم !

 

ارديبهشت 85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:38  توسط ناشناس  | 

گم شده

يك روز و روزگاري تو يارم بودي

چراغي در شب تارم بودي

چراغ رو دشمنان خاموش كردند

مرا با مرگ هم آغوش كردند

همين سر بر زمين گذاشتم من

همه عالم مرا فراموش كردند

 

ارديبهشت 85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:31  توسط ناشناس  | 

سوزم و سازم

تن من زخمي و خسته است

دل من غمگين و تنها

روز شب با گريه سازم

چه كنم با كوه غم ها ؟!

 

قلب من آرام نگيرد

عشق من هرگز نميرد

روز و شب با گريه سوزم

واي از اين دلواپسي ها !

 

ارديبهشت 85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:29  توسط ناشناس  | 

بیا عاشق ترم کن !

من آن غم زاده بودم

به گل هم دل داده بودم

چو گل پژمرد

به پاي ساقه اش افتاده بودم

 

چرا اينك در اين دوزخ كمي باران نمي بارد ؟

چرا خورشيد به سمت ما نمي تابد ؟

 

من آن خشكيده خاكم

بيا اي اشك ترم كن

من آن آهوي بي باكم

بيا عاشق ترم كن

بيا عاشق ترم كن ...

 

ارديبهشت 85

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:26  توسط ناشناس  | 

پریشانم ..

من از صبح و من از خورشيد گريزانم

از اينكه با تو مي مانم، پشيمانم

 

من از غربت، از اين ماتم

چه مي خواهم ؟

نمي دانم !

پريشانم ...

 

پريشان حالم و كسي حالم نداند

غمي در سينه دارم، كس نخواند

 

ارديبهشت 85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:24  توسط ناشناس  | 

مرا اميد با تو بودن نيست

مرا اميد با تو بودن نيست

اينگونه در خود شكستن

معناي زنده بودن نيست

هر روز كه مي شود از تو دورتر مي شوم

اين چگونه دلربودنيست ؟!

 

ارديبهشت 85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:21  توسط ناشناس  | 

ای کهکشان ...

اي آسمان

اي زمين

با من بمان

لحظه اي

هر چند كوتاه

آوازي مملو از عشق

در كنار من بخوان

 

اي ابرها بر من بتابيد

بگذاريد بارش خورشيد را

از ياد ببرم

 

اي سكوت،

آرام بگير

مي خواهم بگويم

مي خواهم از نو

در گلداني ديگر برويم

جوانه بزنم

سازي عاشقانه بزنم

 

ارديبهشت 85

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:16  توسط ناشناس  | 

از عشق ناامیدم نکن

آن لب كه چو پيمانه است

آن دل كه چو ميخانه است

 

از عشق نااميدم مكن

عمريست جوانم، تو پيرم مكن

 

من باده پرستم امشب

در خانه نشستم امشب

هر سو نظر افكندم

چون جام شكستم امشب

 

از عشق نااميدم مكن

من شادم، تو غمگينم مكن

 

من عاشق روي تو

بشكسته سبوي تو

با بوي گل و باران

آيم به سوي تو

 

از عشق نااميدم مكن

از زندگي سيرم مكن

 

ارديبهشت 85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:6  توسط ناشناس  | 

سیاه بخت

سياه بخت من از روز اول

از آن روزي كه جان در گل دميدند

از آن روزي كه با خون دل من

نهال عشق را آفريدند

سياه بخت من اي واي بر من

چرا زخم دلم آنان نديدند ؟

شب هاي بخت من مهتاب ندارد

دلم غمگين و چشمم خواب ندارد

غمم افزون شود هر روز و هر روز

چرا اين آسمان آفتاب ندارد ؟!

 

ارديبهشت 85

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:1  توسط ناشناس  | 

ما اینیم ....

شمعيم و چو شمع هر دم، از گريه پشيمانيم

گوييم که چو نور هر سو ، از عشق گريزانيم

 

من باده ناب دل، عاشق نمي مانم

از ساز و برگ و دنيا، چيزي نمي خواهم

 

در آخر راه اينك، از عشق نمي خوانم

با مي شوم هم بستر، با غم نمي مانم

 

من ميروم اي دوست، با چشم و دلي پر خون

اين بود جزاي من، از بس كه بد اقبالم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:54  توسط ناشناس  | 

پدر و مادر

زندگي سخته برات، اگر كه بابا نباشه

هر چي غم تو دلته، بذار كه دنيا نباشه

 

تو ببين اونا رو كه، بابا ندارن تو خونه

زندگي چه بيهوده است، اگر كه فردا نباشه

 

آخه مادر تو بدون، هيچكسي مثل تو كه نيست

دوري تو طاقت ندارم، بذار كه يحيي نباشه

 

28/1/85

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:0  توسط ناشناس  | 

من کوه دردم

من آه سردم

يك كوه دردم

زخمي و تنها

با دل نشستم

 

آخر بگو عشق

از من چه خواهي ؟!

جانم ستاندي

اشكم فشاندي

 

من با تو بودم

هر سو كه رفتي

هر سو كه جايي

با كس نشستي

 

آخر بگو دل

از من چه خواهي ؟!

جانم گرفتي

با غم نشاندي

 

28/1/85

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:55  توسط ناشناس  | 

رسم روزگار

من تو آسمونا پر زدم

ستاره هاشو خط زدم

 

هم بستر ماه شدم

واسه اش يك تكيه گاه شدم

 

شدم براش سنگ صبور

شدم براش يه جاده نور

 

يك روز كه آسمون دلش گرفت

ابري شد و ماه من و از من گرفت

 

همين شد رسم روزگار

چكار كنم ؟!

ابر حسود خورشيد و هم از من گرفت

 

20/1/85

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:50  توسط ناشناس  | 

شاید ... ؟!

اگه دوست داری غم روزگار پیرت نکنه٬ با شاید زندگی کن !

 

 

غريبه ديار غم دلت شكسته مي دونم

توي گلوت، توي صدات بغضي نشسته مي دونم

اگه يك روز بغضت شکست

اشك تو چشات گرفت نشست

نشين و دست رو دست نذار

دست رو قلبت تو بذار – ببين هنوز خوب ميزنه –

 

****

به آسمون، به اين زمين، به آدماش نگاه نكن

اينا همه رفتي اند ...

به آدم ها، به عشقاشون، به زندگي تو دل نبند

اينا همه مردني اند ....

غصه ديروز و نخور، فردا داره از نو مياد

شايدي فردا كه بشه، يار تو از در، تو بياد

حالا بشين، به آسمون، به اين زمين، به آدماش نگاه بكن

به عشقاشون، به زندگي‌ ! تو دل بخند، گريه نكن

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 13:49  توسط ناشناس  | 

ما می رویم

ما مي رويم تا جان دهيم به خاك

از زخم دشنه، از سينه هاي چاك چاك

ما مي رويم تا بگذريم ز دل

از جدايي، از اشك هاي ناب ناب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 13:45  توسط ناشناس  | 

من و پروانه !

پروانه شدي براي كه ؟

شمع شدي براي چه ؟

بگذشت آن دوران كه مي گشت پروانه گرد شمع !

حال مي گردد شمع٬ در پی پروانه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 13:34  توسط ناشناس  | 

رفتنی باید بره ...

مي خوام برم، جا بمونم از فتنه هاي آدما

دروغ و نيرنگ و فريب، دو رنگي هاي آدما

 

مي خوام برم به آسمون، بشم غريب و بي نشون

غريبي والله بهتره، از آشنايي با آدما

 

چه بي وفايي رسم شده ميون هر چي آدمه

وفاي آتيش خدا، بيشتره از اين آدما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 11:50  توسط ناشناس  | 

نرود ز خاطرت محرومان ...

تو كه تو زندگي شاديهات كم نيست

سر سفره عشقت، هيچ وقتي غم نيست

 

فكر اون باش كه دلش يكجا اسيره

فكر اونكه داره از غصه ميميره

 

غصه اينكه نداره ناني واسه خوردن

چه خوب كه آدم بميره، فايده نداره موندن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 11:43  توسط ناشناس  | 

تو نگو ...

تو نگو مي خواي بري دلم مي گيره

قلب من كم كمك، آروم ميميره

 

باصداي مهربونت تو گوشم، بخون آواز

نذار اين تن بي تو جون بگيره

 

جون بگيره تا بمونه، تا نگيره باز بهونه

" كه چرا يار من وفا نداشت ؟

                                  هر دم روي قلبم پا ميذاشت ؟"

 

تو نگو مي خواي بري كه رفتنت دردسره

ميدونم با رفتنت، دل بیچاره من دردبه دره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 11:42  توسط ناشناس  | 

تو نمیدونی

اگه دوست داشتي تو هم يك شب براي من بخون

اگه دوست داشتي بيا يك شب كنار من بمون

يك شب كه بارون ميزنه، گل به بيابون ميزنه

دويونه نگات منم، تو رو خدا اينو بدون !

هنوزم اون گوشه خونه خيلي سرده – نميدوني

آسمون شهر ما آبي نيست! هزار تا رنگه – نميدوني

كنج خونه دل تو پر سنگه

دل من بيشتر از اينها براي دل تو تنگه – نميدوني

نميدوني كه چه سخته واسه من تو رو نديدن

توي دنيا زنده بودن، از آدم ها دل بريدن

14 اسفند 84

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 10:8  توسط ناشناس  | 

وسعت یک شب

شب با تموم ناله هاش با روز عوض نكن

دلمو با تموم غصه هاش داخل قفس نكن

 

بخدا شبم قشنگه اگه مهربون بشي

اگه با دل یك شبي همدل و همزبون بشي

 

اسفند ۸۴

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 17:29  توسط ناشناس  | 

قصه تنهایی

همه دارن ميرن همه، دارن منو تنها ميذارند

اونا دارن عروسكو، تو قصه ها جا ميذارند

 

عروسك خسته من، پرو بالش ديگه شكست

با اينكه زخي شده بود، بازم به انتظار اون نشست

 

عروسك خسته من، حرفي واسه گفتن نداشت

دلش مي خواست فقط بره، بهونه اي براي رفتنش نداشت

 

غريب دل خسته من، آخر قصه جا مي موند

تا آخر عمر با خودش، قصه تنهايي مي خوند

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 17:26  توسط ناشناس  | 

اونا رفتند

بار ديگر قصه عشق مرا از نو نوشتند

توي قصه، جاي شادي همش از غصه نوشتند

 

غصه من يك غمه، يك درد ديرين

اونا ندونستند، جاي سيلي عشق

                         روي صورتم جا گذاشتند

 

اونا رفتند، خيلي ساده، خيلي خندون

خيلي راحت از من و عشقم گذشتند

 

اونا رفتند، تا ببينند زندگي چقدر قشنگه

قصه تلخ جدايي، روي قلب من نوشتند

 

حالا من موندم با يك ستاره

با يك قلب پاره پاره

اونا رفتند ؟! بســــــ‍لامت !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 17:16  توسط ناشناس  | 

محرم

با رفتنت دلم شکست ای یار دیرین

دلم پر می کشد سویت ابوالفضل

من در بیابان به دنبال چه می گردم

قربان آن چشم و جمالت یا ابوالفضل

وقتی که آب می خورم یاد تو را می کنم

رفتی به فرات و نخوردی قطره ای آب یا ابوالفضل 

اگر امشب دلم خون است و چشمم اشک

دلی دارم پر از دشمنانت یا ابوالفضل

 

امشب حسین گوید وای برادرم کو ؟

نور دو عین من کو

آن شهسوارم عشقم

یار دقایقم کو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 20:29  توسط ناشناس  | 

بریدم

زندگی خسته ام ... نفسم را بگیر

چرا دل من می گیرد

چه می شد به جای دل قلب بگیرد .. از حرکت بیافتد

و به این پوچی پایان دهد

 

خدایا چرا غصه هایم را پایانی نیست

چرا به هر در میزنم . کس پشت در نیست ؟

خدایا من مسافری غریبم

به عمرم پایان بده .

که غمم را درمانی نیست

خداوندا دلم بیهوده میگرید

چرا اشکهایم را پایانی نیست

اگر شعر می نویسم دل می نویسد

خدایا .. چرا عمر مرا پایانی نیست

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 12:52  توسط ناشناس  | 

یک شب برفی

من از اینکه کسی رو بیشتر از من دوست داری

دارم حسادت می کنم

من میدونم تو دلت جایی نداری برای من

اما بازم رفاقت می کنم

خیلی وقته که خونه دل رنگی نداره بی تو

ببخش اگه دارم جسارت می کنم

 

 

 من اگه شعرام خیلی غمگینه، تو ببخش

یا اگر شبیه نفرینه، تو ببخش

من اگه جای قلب یه تیکه سنگ بزارم بهتره

اینجوری دردسره دل من و تو کمتره

 

و در آخر:

خیلی وقت بود شعری نگفته بودم من برات

این شعر هر آنچه هست، تقدیم تو باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 17:51  توسط ناشناس  | 

یک جرعه می

ای نسیم روشنایی

چند وقتی ست که در کوی ما

قدم می زنی

 

صدای پایت فراموشم نمی شود

 

دیروز در حوالی لبانم

بودنت را احساس کردم

و امروز به خاطر نبودنت

می خواهم بمیرم

 

دیشب از ساغر مستی، دو سه می نوش کردم

همه بود ها را فراموش کردم

 

من زاده غم بودم، نمی دانستم

سرنوشتم را به یک جرعه می خاموش کردم

 

دیشب یک آیه به من نازل شد

آن آیه را نیز فراموش کردم
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 16:11  توسط ناشناس  | 

آفریده اشک

من به سپیده صبح فکر نمی کنم ...    

به فردایی که دارم

 من به شب می اندیشم ...

به شب که می دانم تمام حرفهای من در آن نهفته است

من به لبخند فکر نمی کنم ... 

 چون می دانم مال من نیست ... لبخند برای توست ...

و هدیه خدا به توست

من تا اشک را دارم به چیزی فکر نمی کنم!!

من آفریده اشکم

من شکست خورده یک غرور

من میروم تا آسمان ببارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 12:17  توسط ناشناس  | 

پایان عشق، آغاز نیست

غرورم را شکستم

که آن عهد را، با تو بستم

به پای عشق نشستم

ولی از یاد بردم، که هستم

 

 من قلبم می گیرد

دلم می لرزد

از بس که بیهوده عشق می ورزم.

 

دیشب با خود فکر می کردم چه می شد اگر

کلبه ای داشتم  چوبی

در دشتی سبز

در آسمانی آبی

 درون کلبه شمعی بود که میسوخت

 

چه می شد دفتری داشتم

می نوشتم از تو

نه از جدایی

 

چه می شد فاصله ای وجود نداشت.

 

چه می شد اگر

فاصله عشق و جدایی یک نفس نبود.

 

آه، چه دردی ..

دیگر عشق برایم رنگی ندارد.

 

دگر این "های" من "فریاد" نیست

دگر این عشق من یک راز نیست

 

اگر من رفته ام از یاد ها

دگر پایان عشق، آغاز نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 19:39  توسط ناشناس  | 

یک درد بزرگ

دیشب با خود فکر می کردم

که بعد از مرگ من چه خواهد شد ؟

آیا اشکی برای من زخمی فرو می ریزد ؟

آیا از اشک های ریخته شده

می توان تشنه ای را سیراب کرد ؟

 

سالهاست که دیگر صدای کسی به گوش من نمی رسد

دیگر گوش من نیز این را فهمیده

سالهاست که دیگر قلبی برای من نمی تپد

و دل بیقرار من در گوشه ای

در انتظار تو نشسته

 

دیشب من و ستاره هم بستر یکدیگر بودیم

با هم گفتیم؛ ولی نخندیدیم

اشکی هم نریخت

صدایی به گوش ما نرسید

ولی شاهد دل شکستن های بسیار بودیم

 

آه.. چه دردی 

دیگر توان زخم و زبان را ندارم

بهتر است دفترم را ببندم 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 14:58  توسط ناشناس  |